تبليغاتX
خاطرات مدرسه
سلام به همه ما الان تو امتحاناتیم نمیتونم پست بزارم امروز هم نرفتم مدرسه آخه امتحان عربی داشتیم و من خونده بودم مامانن هم گف چیکار  منم از دست تو که معتاد شدی به اینترنت!روزی چهارساعت میری اینتر نت ولی نیم ساعت درس نمیخونی.برای همین مامان بنده در اتاق رو قفل کرده که من نرم سر کامپیوتر و بشینم درس بخونم حالا من این پست رو یواشکی بل موبایل نوشتم ولی نظراتتون رو میخونم

[ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 ] [ 3:42 بعد از ظهر ] [ امیر حسین طوافی ]
یادش به خیر دوره راهنمایی کلی حال میکردیمولی حالا هم حال میکنیما همینجوری این پستو زدم تا بگم چیکار ها که نمیکردیم:وقتی شیر میدادن دوتا دوتا میگرفتیم میبردیم بیرون مدرسه میزدیمشون زمین میترکید خیلی کیف میکردیم یا همون توی حیاط مدرسه پرت میکردیم توی سر یکی اونم فکر میکرد شیره از آسمون نازل شده و ما تر تر ازش میخندیدیم!!!یادمه معلم ریاضی مون یک بار نیومد جلسه بعد هم نیومد بعد زنگ زد به مدیرمون گفت من دیگه پامو توی اون مدرسه نمیزارم ما هم کلی خندیدیم گفتیم از بس اذیت کردیم فرار کرد!وقتی لباس بسیجی میدادنمون میبردنمون توی خیابون مثلا برای سیزده آبان بعد که بر میگشتیم لباسارو سگ خور میکردیم و پس نمیدادیم میبردیم خونه میدیدیم جنسش خوب نیست مینداختیمشون دور!باورتون نمیشه در مدرسمون رو به روی در خونمون بود و من آخرین نفری بودم که میرفتم مدرسه هر روز هم یا کلاغ پر میرفتم یا شلنگ میخوردم!نمیدونم کی بود توی کلاسمون پاک کن مینداخت توی بخاری و دیگه نمیشد توی کلاس رفت یک بار هم مدیرمون گفت مجبورین برین توی کلاس بشینین تا آدم بشین یک بار هم یکی خودکار انداخت که بخاری رو خاموش کردن دیگه روشن نکردن ما هم یخ میزدیم هر روز!یک بار معلممون رفت دفتر آخرای زنگ بود که زنگ خورد ولی کیف و کتش روی صندلی بود ما هم مثل کاراگاه ها همرو وارسی کردیم بعد گزاشتیم سر جاش! تویکتاب اجتماعی هم برای آدمای معروف (اسم نمیبرم)ریش و سیبیل و بخیه وقمه و چاقو میکشیدیم بعد ز جاشون حرف میزدیم کلیییییییییی میندیدیم دیگه چیزی یادم نمیاد یادم اومد توی پست های بعدی میگم راستی نظرات هم خیلی کم شده نظر بدین انگیزه پیدا کنم

[ دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 ] [ 1:2 بعد از ظهر ] [ امیر حسین طوافی ]
سلام به همه امروز روز بدبختی نحس هرچی دلت میخاد اسمشو بزار برای من بود آخه امروز مسابقه پرش داشتم(با اسب) با کلی لباس قشنگ و بوت و گتر واکس زده کراوات زده رفتیم باشگاه (ساعت 9 صبح)تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدکلی هم توی مانژ(زمین)تمرین ,تمرین کردم با ویکتور(اسبم) اما توی مانژ اصلی دوتا مانع کپ زد (یعنی نپرید)تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد و از دور مسابقات اخراج شدم بعد از کلی تمرین و اینا این شد نتیجش هشتاد هزار تومن دود شد رفت هواتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد شصت تومن برای پول اسب کش بیست تومن هم برای ثبت نام در مسابقه!!!امروزم که تعطیلات تمومم شدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد فردا هم امتحان دین و زندگی دارم دفترم هم که کامل بود دست دوستمه خودم هیچی ندارم که بخونم تیمم هم که سه هیچ پوکید دیگه من چیکار کنم خدااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟این چه وضعشه توی قالبم هم آرشیوش کار نمیکنه نمیدونم چه مرگشه

[ جمعه هجدهم آذر 1390 ] [ 9:10 بعد از ظهر ] [ امیر حسین طوافی ]
سلام امروز امتحان زبان مستمر داشتیم(برناممون اینطور نوشته بود)زنگ اول زبان داشتیم که درس داد زنگ دوم هم فیزیک داشتیم که مسئله حل کرد و یک امتحان هم گرفت که من شدم 3 از پنج به معلم فیزیک گفتم:اجازه امروز امتحان زبان داریم قراره زنگ آخر که با شما داریم بگیرن!!!اونم گفت باشه زنگ تفریح خورد ولی زنگ کلاس نخورد فهمیدیم معلم ها طبقه بالا جلسه دارن بالا خره جلسه تموم شد ما هم زنگ سوم ریاصی داشتیم معلم ریاضی اومد سر کلاس با اینکه ربع ساعت بیشتر به زنگ نمونده بود!چهارتا مسئله حل کرد و زنگ خورد زنگ آخر دیدیم معلم (فیزیک)نیومده سر کلاس معاونمون اومد سر کلاس گفت معلم فیزیکتون بدون اطلاع رفته(از قرار معلوم معلم زبان گفته بوده امتحان نیست) من هم نگفتم که چه دست گلی به آب دادم خلاصه معلم زبان اومد سر کلاس و یک امتحان گرفت من هم در عرض دو دقیقه دادم تحویل و معلم تصحیح کرد گفت برگرو ببر خونه امتحان الکی بوده بعد یکی یکی بچه ها تموم کردن من برگه هاشونو تصحیح کردم این معلم گدا هم خودکار قرمز منو که برگمو باهاش تصحیح کرده بود گزاشت توی جیبش من هم گفتم اجازه خودکار من رو ندیدین گفت دست منه؟؟گفتم آره گفت وایسا ببینم دست کرد توی جیبش سه تا خودکار در آورد ریخت روی میز گفت هر کدوم مال تو هست بردار مال خودو برداشتم رفتم خونه خدا میدونه اون دوتا دیگه خودکار هم از کجا بلند کرده !!

ما هم تا جمعه تغطیل هستیم معلوم نیست آپ کنم یا نه این بلوگ فا مادر مرده هم که زد قالب و همه چیز رو نابود کرد باید سر فرصت همه چی رو درست کنم هر چیزی که دوست دارین تو تنظیمات وبلاگ یا قالب اضافه کنم تو نظرات بگین

[ دوشنبه چهاردهم آذر 1390 ] [ 4:32 بعد از ظهر ] [ امیر حسین طوافی ]
زنگ اول دینی داشتیم قرار بود ازمون رو خانی بپرسه اول گفت من براتون یک بار میخونم!!ولی از هر آیه پنج بار خوند بعد هم گفت براتون یک بار دیگه نحوه قرار گیری زبان رو برای تلفظ ض ث ظ ذ و... میگم این هارو که گفت زنگ خورد ماهم رفتیم سوار مینیبوس شدیم به سمت باشگاه برای ورزش اونجا لباسو عوض کردیم رفتیم گرم کردیم بعد معلم گف اونایی که میخان برن فوتبال سر جاشون وایسن بقیه هم که میخان برن ورزش های دیگه برن ما هم رفتیم چون میخاستم ورزش نشستن روی صندلی انجام بدم!!دوستم گفت بریم پینگ؟؟(مخفف پینگ پنگ)گفتم نه حال ندارم گفت بریم شطرنج گفتم خوبه بریم رفتیم شطرنج من زیاد حرفه ای نیستم فقط بازیشو بلدم ولی اون نا کس رفته بود کلاس بلد بود کلی از مهره هامو زد دیدم معلم اومد بالا سرمون گفت نوبت کیه گفتم من برام یک حرکت داد دوستم هم یکی از مهره هاموزد گفتم چه معلم خریه ..ید به بازیمون رفت که یک حرکت دیگه کرد برام و گفت کیش و مات!!!!!!!!!!!!!یــــــو هــــو بردم کلی خوشحال شدم کلی هم دوستمو مسخره کردم که هیچی از شطرنج هالیش نمیشه... خلاصه اینم از زنگ ورزش زنگ بعد از ورزش دوباره دینی داریم فتیم سر کلاس گفت بخونید ما هم خوندیم با کلی آب و تاب خیلی هم خوب خوندم (خوندن داوطلبی بود)دیگه همه خوندن جز دو نفر یکی که بچه تنبل کلاس بود اون یکی هم یکم چیزه(شکل عقب مونده ها هست ولی عقلشم از من بیشتر کار میکنه ولی درس نمیخونه)اونی که تنبل بود شروع کرد به خوندن(تو دماغی هم حرف میزنه عین معتادا) گفت اعوذ باالله من الشیطان رحیم!!!کل کلاس من فجر شد معلم هم از بس خندید بنفش شد گفت نمیخاد بخونی به اون یکی بچه هه گفت بخون اونم شروع کرد به خوندن خداییش خوب خوند بعد معلم گفت براش دست بزنید ما هم دست زدیم و زنگ خورد اومدیم به معاونمون گفتیم زنگ بعد که پرورشی داریم رو تعطیل کنید حوصله نداریم گفت باشه فقط رفتین خونه زنگ بزنید که رسیدین وگرنه از انظبات تون کم میکنم!کلا مدرسه ما هتل هست رفتم خونه به مامانم گفتم زنگ بزن بگو من رسیدم اونم زنگ زد اینم از خاطره شنبه

[ دوشنبه چهاردهم آذر 1390 ] [ 4:21 بعد از ظهر ] [ امیر حسین طوافی ]
سلام به همه گفتم براتون خلاصه چهار شنبه پنج شنبرو که آپ نکردم براتون بگم :

سه شنبه هفته پیش گفتن فردا(چهار شنبه) باید بیاین مدرسه برا جبرانی زبان کلی آه و ناله کردیم که چرا و..

گفتن لا و بلا باید بیاین خلاصه ما هم چهارشنبه صبح ساعت ده از خواب بلند شدیم(ساعت دوازده کلاس داشتیم)نشستیم پای کام و درایور سانفرنسیسکو بازی کردیم تا یازده و نیم که مامانم جیغ زد که حسین پاشو بسه مدرست دیر شد ما هم پریدم کام رو خاموشیدیم لباسو برداشتیم کتاب و دفتر زبان با یک خودکار برداشتم حوصله کیف هم نداشتم زدم زیر بغلم اومدم برم بیرون (بارون نم نم میبارید) مامانم گفت کاپشن بپوش منم گفتم نمیخاد همین پلیور که پوشیدم بسته اونم گفت باید بپوشی رفت و یک کاپشن برام آورد پوشیدمو راه افتادم به سمت مدرسه توی راه سه تا خودکار کانکو خریدم قرمز و آبی و مشکی(یک آبی هم از خونه آورده بودم که نصفه بود جوهرش)راه افتادم توی راه همش سرم پایین بود و با کاشی ها بازی میکردم مثلا یکی در میون میرفتم دوتا درمیون پامو بلند میکردم و... تا رسیدم به چهار راه که باید ردش میکردم یک پنجاه متر مونده بود به مدرسه بارون شدید شد نه اینطور من پا گزاشتم به دو وقتی رسیدم توی مدرسه شدم خیس خیس کلی خوشحال شدم که کاپشن پوشیدم کاپشنو در آوردم انداختم روی صندلی نشستیم با بچه ها بلوتوث بزی کردن آخه ربع ساعت دیگه معلم میومد سر کلاس!وقتی معلم اومد نشست برگه تصحیح کردن ما هم هم خوشحال که نمیخاد درس بده و هم ناراحت که این همه راه اومدیم آقا معلم منگل میخاد برگه تصحیح کنه!خلاصه سر کلاس هم باز هم بلوتوث بازی در همین حین برگه های تصحیح شده بچه هارو میداد من دوتا برگه رو شدم بیست شدم اول کلاس !!!بعد با یکی از بچه ها رفتیم چغلی معلمو کردیم که درس نمیده و داره برگه تصحیح میکنه اونم عصبانی شد ولی چیزی نگفت ربع ساعت آخر زنگ هم تمرین حل کرد!!!

پنج شنبه:

من از دیشبش رو مخ مامانم کار کردم که فردا نمیرم مدرسه فردا گیر ندی ها اونم گفت باشه فردا صبح مامانم بیدارم کرد گفت حســــــــــــــین پاشو مدرست دیر شد بهش گفتم مگه قرار نبود نرم گفت نه حتما باید بری!

زنگ اول زبان فارسی داشتیم معلم هم اومد (همون که برادرش فوت شده بود) اونم عین خیالش نبود درسشو داد شوخی هاشم کرد رفت زنگ دوم عربی داشتیم قرار بود ازمون بپرسه همون هشت تا باب رو هیچکس هم نخونده بود اونو دوستم به معاونمون گفت حالش بده و از درس عربی جیم شد رفت خونه ما هم دیدیم سرمون بی کلاه موند از یکی موبایل گرفتیم زنگ زدیم خونه مامان بنده هم تلفن رو جواب نداد!ما هم رفتیم سر کلاس چهار تا جمله نوشت روی تخته(به عربی) یکی رو صدا زد گفت فعل جملرو پیدا کن و باب و ایناشو بگو بچه هه هم فعل رو گفت یکم مکث کرد معلم بقیشو گفت!به بچه هه گفت خوبه بشین اسم یکی دیگرو خوند گفت فعلو بگو اونم گفت معلم بقیه چیزاشو گفت همین جور همه چهار نفر بلند شدن فعل گفتن معلمم به همشون گفت خوبه من هم خرکیف شدم که ازمون نپرسید یکی از بچه ها گفت ما این درسو نفهمیدیم توضیح میدین؟؟معلم هم کل زنگ داشت درس تکراری میداد ما کلا سر معلما خیلی شیره میمالیم!زنگ سوم ریاضی داشتیم که اونم اتفاق خاصی نیفتاد

[ دوشنبه چهاردهم آذر 1390 ] [ 4:7 بعد از ظهر ] [ امیر حسین طوافی ]
اه چرا این بلوگفا منگل شده بود نتونستم آپ بشم دیگه حوصلم نیست مال این روزا رو بنویسم از فردا هفته دیگه شروع میکنم به نوشتن آخه این هفته کلا تعتیلم ولی به نظرات گلتون جواب میدم!!

[ یکشنبه سیزدهم آذر 1390 ] [ 4:1 بعد از ظهر ] [ امیر حسین طوافی ]
سلوم به همگی امروز اومدم با یه خاطره داغ مثل آش آخه امروز زیارت عاشورا داشتیم بعدش بهمون آش دادن جاتون خالی خیلی خوشمزه بود!امروزم امتحان اجتماعی داشتیم دیشب که حوصلم نشد بخونم امروز هم قرار بود دوربینمو ببرم فیلم بگیرم گفتم میخام درس بخونم حوصله دوربین ندارم خلاصه دوربینو نبردم!آقا توی راه مدرسه کتابو باز کردم دیدم اینا دیگه چین اینارو کی درس داده ! کتابو بستم رفتم توی مدرسه اون زنگ شیمی داشتیم ما هم گفتیم میخایم درس بخونیم برای امتحان اونم گته نه  ربع ساعت از کلاس نگزشته بود گفتن همگی برن توی سالن برای مراسم ما هم رفتیم بالا از این دعا های کوچولو هست که پرس شدن دادن بهمون خوندیم بعد هم سینه زنی کردیم  و بعد رسیدیم به جای خوب ماجرا آشـــــــــ برامون آوردن ما هم خوردیم گفتم دوباره میخام مدیرمون یکیو فرستاد که آش بیاره رفت دیگه پیداش نشد دیگه گفتم ولش کن!زنگ بعد دوباره شیمی داشتیم قبل از اینکه بیایم توی کلاس به معلم گفتیم ما بیرون میشینیم بخونیم بازم گفت نه رفتیم توی کلاسو به حرفاش گوش دادیم بین آش خوردن و شیمی یک نیم ساعتی الاف بودیم اجتماعی خوندم و کمک کردیم پوستر چسبوندیم به دیوار و رفتیم پیش همین طلبه هه مسخره بازی در آوردن مثل اینکه توی اداره پلیسم کار میکنه چون یک عکسی از خودش نشون داد به اصطلاح شیرازیا تیپ خلوی یک شلوار کردی زندان باف یک کمر بندم روش بسته بود با زیر پیرنی گفت اینجوری لباس میپوشیم میریم بین معتادا دستگیرشون میکنیم!زنگ بعد اجتماعی داشتیم امتحانو گرفت هفت تا سول بیشتر نبود ولی بارماش زیاد بود من یک سوال دو نمره ای رو چرت وپرت جواب دادم دوتاشو هم تقلب کردم!!!زنگ بعد ریاضی داشتیم اولش معاونمون اومد گفت چرا اذیت معلم شیمیتون میکنید اون یک پیرمردیه از من ده سال بزرگ تر زشته دیگه این کارو نکنیدا و ... بعد معلم ریاضی اومد اونم یکم شرو ور گفت زنگ خورد و رفتیم خونه بعله اینم از خاطره امروز ما  هرگز نشه فراموش نظر نشه فراموش!!!

[ سه شنبه هشتم آذر 1390 ] [ 7:28 بعد از ظهر ] [ امیر حسین طوافی ]
سلام به همه امروز بابام بیدارم کرد منم دیگه پاشدملباسمو پوشیدمو صبحانه خوردمو هندیکممو گزاشتم توی کیفم چون مراسم داشتیم گفتم فیلم بگیریم رسیدم مدرسه دوربینو گزاشتم توی کمدم و رفتم سر کلاس زنگ اول ادبیات داشتیم ولی چون معلممون برادرش فوت شده بود نیومده بود برادرش سی و خورده ای سن داشت تومور داشته بعد از عمل خونریزی کرده و ... . خب برای این زنگ معاونمون اومد توی کلاس یک مشت از خودش سخنرانی در کرد بعد ول کرد رفت یکی از بچه ها اومد جلو کلاس کلی ادای معلمارو در آورد ما هم از خنده پوکیدیم زنگ بعد کامپیوتر داشتیم اونم برامون از اینتر نت و اینا حرف زد بعد پرسید کی وبلاگ داره منم گفتم من خدا خدا میکردم آدرسشو نپرسه بیاد اینارو بخونه آخه اون زنگ مدیرمون داشت حرف میزد برامون!کامپیوتر یک تک زنگ داشتیم تک زنگ دوم زیست داشتیم اونم در باره فتوسنتز و اینا حرف زد زنگ بعد هم زیست داشتیم معلم زیستمون قدش کوتاه هست یکم و کلش کچله هی میگه من خیلی معلم خوبیم صد در صد قبول شدن شاگردام تنها عیبم هم اینه که کلم کچله!!سرشو دولا میکنه و دست میکشه روی سرش ما هم تر تر میخندیم بعضی موقع ها هم میگه من از شما نمیترسم شاگرد دارم پیش دانشگاهی من تا جناق سینه شون ام و دستشو میزاره روی سینش ما هم تر تر میخندیم بعد دیگه هیچی امروز هم ما مراسم نداشتیم و فردا مراسم داشتیم و من توهم زده بودم موبایلم هم سر جاش بود !وااااااای فردا هم امتحان مستمر اجتماعی داریم حوصلم هم نیست درس بخونم خدافظ همگی!!

[ دوشنبه هفتم آذر 1390 ] [ 1:48 بعد از ظهر ] [ امیر حسین طوافی ]
سلام امروز مثل بچه های خوب از خواب بلند شدم آخه دیشبش مامانم گفت باید زود بخوابی گفتم خوابم نمیاد برای همین توی سالن جا انداخن پهلوم خوابید لباسمو پوشیدم رفتم مدرسه زنگ اول زبان داشتیم ریدینگ و گرامر رو درس داد و زنگ خورد زنگ بعدفیزیک داشتیم اوشون هم درس دادن درباره گرما و انرژی و از این چرت و پرتا زنگ سوم ریاضی داشتیم معلم جزوه گفت زنگ تفریح  من فرم بسیج گرفتم و وضو گرفتم برای نماز نماز رو هم خوندیم رفتیم سر زنگ زبان دوباره امتحان گرفت ازمون این معلم زبانه خیلی مشنگه از همه چی امتحان میگیره غیر از اونجایی که باید بگیره من میرم کانون و بلدم ولی بقیه شاگردا خیلی زورشون میاد دیگه زنگ خورد و ما اومدیم خونه توی راه وفهمیدم موبایلمو توی مدرسه جا گزاشتم از اونجایی که من خیلی زرنگم بر نگشتم و گفتم ولش کن فردا برش میدارم!!!دیروز هم کارنامه ماه رو بهمون دادن من شده بودم پونزده و خورده ای و نفر پنجم کلاس درس عربی هم غیبت داشتم صفر رد کرده بودن کلی هم با بابام بحث داشتیم سر نمره ها

[ یکشنبه ششم آذر 1390 ] [ 8:10 بعد از ظهر ] [ امیر حسین طوافی ]
سلام به همه ببخشید نتونستم خاطرمو دیروز بنویسم !

امروز از خواب بلند شدم با مامانم کلی جر و دعوا کردیم که میخام بخوابم اما بالا خره رفتم مدرسه زنگ اول دینی داشتیم نشستیم سر کلاس و معلم شروع کرد به قصه گفتن و درس نداد معلم یک سوتی داد یادم نیست چی گفت ولی کل کلاس خندیدن و دوباره شروع کرد به قصه گفتن یک هو دوتا از بچه های کلاس خندیدن معلم گفت پاشین اونام پاشدن معلم اومد یک کشیده خیلی محکم خابوند تو گوش یکی شون پرت شد اونور! رفت برای دومی سه تا کشیده نرو ماده محکم خابوند تو گوشش که بچه هه خوندماغ شد دوباره رفت سراغ اولی دوتا هم به اون زد از کلاس کردشون بیرون زنگ بعد ورزش داشتیم ما هم وسایلمون رو برداشتیم رفتیم سوار مینی بوس بشیم که بریم سالن اونجا لباسمون رو عوض کردیم یکم نرمش کردیم بعد من رفتم پینگ پنگ نیم ساعت بازی کردیم من حوصلم سر رفت اومدم کنار یکی از همکلاسی هام اومد گفت طوافی شلوارتو میدی آخه شلوارم پاره شد شلوارمو در آوردم دادم بهش خودم هم شلوار مدرسمو پوشیدم پنج دقیقه بعد دیدم رفت دوباره شلوار خودشو پوشید گفتم چی شد گفت شلوارت جر خورد!!!!منم هیچیش نگفتم شلوارمو گزاشتم توی کیفمو بعد راه افتادیم که بریم مدرسه توی مدرسه دوباره دینی داشتیم معلم هم گفت صفحه 3 رو باز کنید میخام قرائت قران یادتون بدم گفتیم باشه اومد یک مشت حروف مثل ع ط ص ث و... نوشت و شروع کرد به خوندن خیلی خنده دار بود مثل عربا همچین ع رو غلیظ تلفظ میکر که فکر میکردی یارو عربه زنگ بعد هم پرورشی داشتیم که ما نقاشی میکشیم و اینا این بود از خاطره امروز!!

[ یکشنبه ششم آذر 1390 ] [ 2:40 بعد از ظهر ] [ امیر حسین طوافی ]

سلام من چهار شنبه ها تعطیلم و دیروزم که چهارشنبه بود و خبری از مدرسه نداشتم که بنویسم خب امروز:امروز من از خواب بلند شدم پنج شنبه بود مدرسه گفته بود پنج شنبه قراره بریم نمایشگاه کتاب  ساعت نه و نیم_از اون طرف هم معلم عربی گفته بود برای پنج شنبه جدول درس دو رو حفظ کنین بیاین_کل کلاس گفتن پس عربی پرید پس نمیخاد عربی حفظ کنیم منم که اصولا چیزی رو حفظ نمیکنم با خودم گفتم به درس عربی که برخورد نمیکنیم اما شاید رفتن به نمایش گاه لغو شد یا یکم دیرتر رفتیم و خوردیم به زنگ عربی اونوقت چه خاکی بریزم تو سرم؟؟؟پس تصمیم گرفتم ریسک نکنمو مدرسه نرم به مامانم گفتم مدرسه نمیرم یکم غر زد بعد گفت چه درس هایی دارین گفتم فقط یک زنگ فارسی بقیش میریم نمایشگاه گفت خب نرو اشکال نداره منم نشستم پهلوی مامانم که داشت فارسی وان (که الهی منفجر بشه) رو نگاه میکرد یکهو توی نمیدونم کدوم سریالش بود که مدیر یک دختری زنگ میزنه به خونشون میگه دخترتون توی این ماه نوزده بار غیبت داشته.همینو که گفت نظر مامانم 360 درجه تغییر کرد و گفت الا و بلا باید بری مدرسه ما هم با هزارتا فکر و خیال بد لباسامو پوشیدمو از مامانم بیستومن گرفتم برای کتاب و رفتم مدرسه!زنگ اول همونطور که گفتم فارسی داشتیم نشستیم تا کلاس تموم شد پریدیم بیرون کیف و وسایلمو گزاشتم توی کمد و درشو قفل کردم یک هو معاونمون گفت همه برن کلاس ما هم گفتیم مگه نمیریم نمایشگاه اونم گفت ساعت ده وینیم کل کلاس ترس ورشون داشت دیگه با ترس و لرز رفتیم سر کلاس آخه اون زنگ عربی داشتیم نشستیم روی صندلی هامون و معلم ریاضی اومد ما هم هیچی نگفتیم اونم وایساد درس دادن من گفتم برم وسایلمو از توی کمد بیارم اونم گفت برو وقتی وسایلمو آوردم معاونمون گفت بچه ها وسایلشونو جمع کنن میخایم بریم !!منم انگار اسکلا دوباره وسایلمو گزاشتم توی کمد و سوار تو بوس شدیم و راه افتادیم.توی راه برای ماشین ها میرقصیدیم و... به راننده کامیون ها سلام میکردیم اونام بوق میزدن!!!رسیدیم به نمایشگاه و راه افتادیم به سمت تالار ها اول رفتیم توی تالار انتشارات کتاب های عمومی یک چرخی زدیم و چشمم افتاد به انتشارات باغ حوض .یک مجموعه کتاب هست به نام "خاطرات بچه چلمن" خیلی باحاله مال این انتشارات هست منم سه تا ازینارو داشتم بقیشو گیرم نمیومد رفتیم دیدم بعله سه تا کتاب بعدیشو هم داره اونارو خریدم نه و پونصد با کلی تخفیف  به دوستمم گفتم دوتا کتاب اولیشو بخر آخه اون شیشتومن بیشتر پول نداشت!ساعت یازده بود میخاستیم یک تالار دیگه هم بریم که کتاب کودک بود اونم نگاه کردیم چیز خوبی توش نبود اومدیم بیرون یک گوشه نشستیم دیدم اونجایی که نشتیم خیلی سرد بود و اونجامون یخ زد بلند شدیم و راه افتادیم هملاسی هامونو دیدیم که دارن به دخترا شماره میدن دوستمم که خیلی منگله میخاست شماره بده دستشو کشیدم گفتم منگل میخای شماره بدی که چی بشه؟؟؟ دیگه ساعت های دوازده بود رفتیم سوار اتوبوس شدیم قرار بود دوازده و نیم راه بیفتیم همینجور نشستیم تا بقیه اومدن و راه افتادیم به سمت خونه.اینم از خاطره امروز نظر بدین که از کدوم قسمتا خوشتون میاد یا بیشتر چی دوست دارین تا بنویسم با تشکر!!!

[ پنجشنبه سوم آذر 1390 ] [ 10:11 بعد از ظهر ] [ امیر حسین طوافی ]
سلام امروز عجب روز محشیر بود به خاطر اینکه بارون میومد نه به خاطر مدرسه!!!امروز صبح وقتی از خواب بلند شدم و صدای دلنشین بارون رو شنیدم خواب از کلم پرید ولی هنوز یکن خوابم میومد صبحانمو که نون پنیر چایی بود خوردمو ده دقیقه خوابیدمو لباسمو پوشیدمو رفتم مدرسه زنگ اول و دوم شیمی داشتیم معلممون خیلی باحاله یک پیر مرده همش هم الکی مثبت میده!زنگ تفریح اول منو دوستم نشستیم فعالیت های تعلیمات اجتماعی رو از روی گام به گام نوشتیم زنگ سوم که تعلیمات داشتیم معلممون فعالیت هارو نگاه نکرد گفت درسمون عقبه همونجا میخاستم بزنم تو سرش بگم آخه مرض داری مشق میگی نگاه نمیکنی؟؟معلمه خیلی منگله یک جورایی عقده ایه خلاصه زنگ تفری خوردو رفتیم وضو گرفتیمو نماز خوندیم این پیشنمازمون یک طلبه هست خیلی باحاله از این سکه ها که پشتش پمپ اب میخوره آورده بود اب میپاشید توی صورت بچه ها زنگ چهارم هم ریاضی داشتیم اتفاق خاصی نیفتاد

*شیمی امتحان ماه ابان رو بهمون داد من شده بودم 18.5

نظر یادتون نره

بابای

[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 5:33 بعد از ظهر ] [ امیر حسین طوافی ]
سلام امروز به زور از خواب بلند شدم خیلی خوابم میومد اما صبحانمو خوردم لباسمو پوشیدم به مامانم گفتم امروز نمیخام برم گفت باید بری و ... توی راه مدرسه همه اش چشم هام بسته بود توی راه رفتن خوابیدم!زنگ اول ادبیات داشتیم سر اون کلاسم چشم هامو به زور باز نگه داشتم آخر زنگ هم یک امتحان گرفت من هم همشو چرت و پرت جواب دادم رفت زنگ دوم یک تک زنگ کامپیوتر داشتیم خواب از چشمم پریده بود خلاصه اینم تموم شد و رفتیم سر کلاس زیس وای وای قرار بود امتحان بگیره برای مستمر یک امتحان گرفت در سطح المپیک به زور اینقدر به مخم فشار آوردم تا شدم یازده و از احضار ولی فرار کردم زنگ سوم هم باز زیست داشتیم و اتفاق خاصی نیفتاد


[ یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ] [ 10:30 بعد از ظهر ] [ امیر حسین طوافی ]

.: Weblog Themes By Mah Music :.

درباره وبلاگ

سلام من امیر حسین طوافی هستم 15 سالمه اول دبیرستانم صاحب این وبلاگ!وبلاگ نویسی رو دوست دارم برای همین گفتم خاطراتمو آنلاین کنم اگه اطلاعات بیشتر میخاین از من به پروفایل مدیر وبلاگ برین با تشکر
آرشيو مطالب